دیروز که خبری نبود
خبر خاصی نبود در واقع
۵ شنبه بود و کارگاه کامپیوتر داشتیم
از ساعت ۱۰ تا ۳:۳۰ با محیا نشستیم کارامو کامل کردیم حالا ۴ باید سر کلاس باشم !!
تازه زحمت کشیدم ۴ از خونه رفتم بیرون بدو بدو تا سر سه راه راهـــنمایی سوار تاکسی شدم برم میدون ُ کارامو پرینت کنم بعد باز تاکسی سوار شم بیام سر راهنـــمایی باز یه تاکسی دیگه سوار شم برم دانشگاه!
یعنی تقریبا اگه بخوایم خوش انصاف باشیم ، ۵:۳۰ میرسیدم سر کلاس!!!!
تا سوار تاکسی شدم و میخواست راه بیوفته دیدم گوشیم زنگ میخوره !
محدثه بود گفت نرووووووو پرینت بگیر گفته هفته ی دیگه تحویل زود بیا سر کلاس که داره درس میده
گفتم آقااااااا پیاده میشم !!
بعد بدو بدو رفتم سوار اتوبوس بشم که برم
یه ۵ دقیقه ای واستادم که ۱۰ اومد ُ رفتم
۴:۳۵ رسیدم
نشستم و داشت ۳دی مکس میگفت
من بلد بودم نسبتا
آخه پارسال کلاسشو بیرون رفتم
هیچی دیگه کلاس تموم شد و برگشتم خونه
کار خاصی نکردیم دیگه
دعا کمیل هم خونه ما بود
دیروزش یعنی ۴ شنبه خاله منصـــ ــور دعوت کرده بود
واسه هم پاگشای ما هم مـــــــ ـــــحمـــ ــود و فـــــ ــــریده
از این به بعد مینویسم م و ف
م یعنی مــ ــ ــــ ـــ ــحــــ ــمـــ ــود پسر خالـــــ ــمــه که با ف یعنی فــــ ــــــ ــر یــــ ـــده خـــ ــواهر شــــ ــــوهـــ ـــرم ازدواج کرد
تقریبا ۴ ماه بعد ازدواج ما
خلاصه دیگه
رفتیم و نشستیم و اینا
الانم باید بریم داییم دعوت کرده واسه م و ف
ما رو همون موقع عقدمون دعوت کرده بود
خاله م زرنگی کرد و دوتا یکی کرد :))
برم کارامو بکنم که دیر نشه
سیبیلامم نزدم :))
خدافظ
عید همه هم مبارک :x


